تبلیغات
وبلاگ NaziCenter - افشای خاطرات محرمانه یک سرباز آمریکایی در عراق
وبلاگ NaziCenter
اگر ملتی اراده داشته باشد در هر کاری پیروز خواهد شد. (آدولف هیتلر)


این متن کوتاه برگرفته از یکی از سربازان آمریکایی در اولین روزهای اشغال عراق برداشت شده . متاسفانه به دلایل امنیتی از افشای هویت این سرباز و ذکر نام یگان و منطقه ماموریت وی معذورم . اسامی و اماکنی که در این متن به آنها اشاره میشود ، تمامی ساختگی می باشد و فقط ماجرا و درون مایه متن حقیقی است .


با NaziCenter در ادامه مطلب همراه باشید

سلام دوستان امشب این متن برای اولین بار روی نت فارسی قرار میگیره . لذا از همه شما میخام که برای استفاده از این مطلب حتما منبع اصلی که همین وبلاگ باشه رو ذکر کنید .

امروز شروع یک روز عادی برای من و رفقام در عراق بود . یعنی می تونست باشه . اول صبح سرگروهبان اسمیت واجد رو جمع کرد و ماموریت جدید رو برای ما توضیح داد . قضیه ساده بود . ما باید سوار ماشینها می شدیم و برای پاکسازی یک روستا می رفتیم . احتمالا چندتا از افسرای صدام آنجا مخفی شده بودند . بعد از چند دقیقه ما آماده شدیم و جیپ ها آمدند .

اسمیت در ماشین اول نشسته بود و من در ماشین دوم پشت سرش حرکت می کردم . کنارم سرجوخه ای که تازه به واحد ما ملحق شده بود نشسته بود . چیز خوبی بود . میشد حسابی سرکارش بزاری و با بچه ها دستش بندازیم . درواقع بازی خورش خیلی خوب بود ! (متاسفانه این قسمت از متن به دلیل مسایل اخلاقی ناهنجار قابل ترجمه نیست لذا مستقیم به نحوه ورود به روستا می پردازیم )

بعد از حدود 15 دقیقه رانندگی به روستا رسیدیم . مردم داشتند زندگی عادیشون رو میکردند . وقتی با جیپ در خیابان از کنار مردم می گذشتیم ، نگاه های خاصی به ما می کردند . نمی دونم شاید از ما می ترسیدند ولی نه ... انگار یه احساس دیگه ای نسبت بما داشتند . انگار از ما انتظار داشتند که از کشورشون یه آمریکای دیگه بسازیم ! چه احمقانه . حالم از این عراقی ها به هم می خوره . مثل #### بوی بدی دارند . وقتی از خیابان ها و کوچه هاشون عبور میکنم بوی تعفن حالم رو بهم میزند. کاش هرچه زودتر برگردیم خونه .

ما برای یک ساعت در روستا دور زدیم ولی مورد خاصی مشاهده نکردیم . با خودم می گفتم که به زودی به پایگاه برمیگردیم ولی ناگهان جیپ اسمیت ایستاد و به ما دستور توقف دادند . اومدم پایین دیدم اسمیت داره به چندتا از سربازها دستور ورود به یه خانه رو میده . نمی دونم چرا ولی 5 تا از ما اسلحه شون رو برداشتند و رفتند جلوی در خونه . اونها داشتند می خندیدند ! با لگد درب خونه رو شکستند و وارد خونه شدند . اهالی خانه که ترسیده بودند ، جیغ میزدند و به داخل اتاقها فرار کردند . در عراق خانه ها با کشور ما فرق داره . عراقی ها دور حیاط خانه ها دیوارهای بلندی میکشند و دوست ندارند که کسی آنها را در خانه خودشان ببیند . من هم به همراه اسمیت وارد اتاق های خانه شدم . مردی در خانه نبود . زنی که احتمالا مادر خانواده بود دائم جیغ میزد و سروصدا می کرد . اسمیت برای ساکت کردن او با اسحه به دهانش کوبید که به شدت صدمه دید . پسر بچه ای که در خانه بود با دیدن این صحنه به اسمیت حمله کرد و سعی کرد اورا از مادرش دور کند ولی اسمیت پسر کوچک را محکم به دیوار کوبید . پسرک درحالی که سر خونی اش را با دست گرفته بود گریه می کرد و احتمالا به ما فحاشی میکرد . شاید سرش شکسته بود .

حسابی خونه رو به هم ریختیم و بعد از نیم ساعت دوباره سوار جیپ ها شدیم و به پایگاه برگشتیم . نمی دونم چرا امروز به اون روستا رفتیم . نمی دونم چرا به اون خانه حمله کردیم . نمی دونم چرا اون خانواده رو زخمی کردیم . در واقع نمی دونم چرا اینجا هستم ؟





نوع مطلب :
برچسب ها : افشای خاطرات محرمانه، خاطرات سرباز آمریکایی، خاطرات سرباز، چهره جنگ عراق،
لینک های مرتبط :

1392/03/28 :: نویسنده : امیرحسین
1392/04/2 09:19
سلام دادا خوبی؟
چرا نمیای تو انجمن ما فعالیت کنی خدایی اصلا بدون شما لطف نداره ما هم از تجارب شما استفاده میکنیم....
با سپاس
امیرحسین مایه افتخار منه .
حتما دربارش باهم صحبت میکنیم .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مرجعی برای تفکرات متفاوت

مدیر وبلاگ : امیرحسین
نویسندگان
نظرسنجی
کدام یک از موارد زیر درباره هیتلر صدق می کند ؟ (امکان انتخاب چندگزینه ای)









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی